eurowerbung.at

Radio Irani auf Deutsch

رادیو ایرانی تقدیم می کند: برنامه ماه سپتامبر 2021 بخش چهارم شاهنامه آینه است برای ایرانیان، داستان استوره ای زال و رودابه بخش دوم

از سری برنامه های ویژه بازیابی فرهنگ زیبای ایرانی با استاد جواد پارسای

دوشنبه 06.09.2021 از ساعت 18 تا 19

تهیه کنندگان و گویندگان: فرزانه عمادی و مهدی سلیمی

------------------------------------------------

ما از عشق خواهیم گفت، از شاد زیستن و از شاد بودن
و باز هم از دریای خروشان و جوشان ادبیات پارسی همچنان قطره قطره برای شما عزیزان در این برنامه ها خواهیم سرود.
استاد جواد پارسای

Shahname, Ayine-ye Tamam Nama-ye Ruy dad ha ast Tail 3

داستان استوره ای شاهنامه: زال و رودابه جواد پارسای

زال به سام نامه نوشت که «اي نامور، آفرين خداي برتو باد. آنچه برمن گذشته است، ميداني و از ستم هائي که کشيده‌ام، آگاه هستي: وقتي از مادر زادم، بيکس و بي يار در دامن کوه افتادم و با مرغان همزاد و هم‏توشه شدم. رنج باد و خاک و آفتاب ديدم و از مهر پدر و آغوش مادر دور ماندم. آنگاه که تو در خز و پرنيان آسايش داشتي، من در کوه و کمر در پي روزي بودم. سرانجام بمن بازآمدي و مرا در دامن مهر خود گرفتي. اکنون مرا آرزوئي پيش آمده که چارۀ آن بدست توست. من مهر رودابه دختر مهراب را بدل دارم و شب و روز از انديشۀ او آرام ندارم. دختري آزاد و نيکومنش و خوب چهره است. بانویی بدين زيبائي و دلآرائي نيست. مي خواهم او را چنانکه کيش و آئين ماست به همسري بگزينم. راي پدر نامدار چيست؟ بياد داري که وقتي مرا از کوه بازآوردي، در برابر گروه بزرگان و پهلوانان و موبدان پيمان کردي که هيچ آرزوئي را از من دريغ نداري؟ اکنون آرزوي من اينست و نيک مي‏داني که پيمان شکستن، آئين مردان نيست.

سام چون نامۀ زال را ديد و آرزوي فرزند را دانست، سرد شد و خيره ماند. چگونه مي‏توانست بر پيوندي ميان خاندان خود که از فريدون، نژاد داشت، با خاندان ضحاک همداستان شود؟ دلش از آرزوي زال پرانديشه شد و با خود گفت: «سرانجام زال گوهر خود را پديدآورد. کسي را که مرغ در کوهسار پرورده باشد، کام جستنش چنين است.» غمگين، از شکارگاه به خانه بازآمد. خاطرش پرانديشه بود که «اگر فرزند را بازدارم، پيمان شکسته ام و اگر همداستان باشم زهر و نوش را چگونه مي توانم درهم آميزم؟ از اين مرغ پرورده و آن ديوزاده چگونه فرزندي پديد خواهد آمد و شاهي زابلستان بدست که خواهد افتاد؟» آزرده و اندوهناک به بستر رفت. چون روز برآمد، موبدان و دانايان را پيش خواند و داستان زال و رودابه را با آنان درميان گذاشت و گفت: «چگونه مي توان دو گوهر جدا چون آب و آتش را فراهم آورد و ميان خاندان فريدون و ضحاک پيوند انداخت؟ رایزنان فرهیخته، روزی چند به رایزنی پرداختند و سرانجام شادان و خندان پيش سام آمدند و مژده آوردند که پيوند دختر مهراب و فرزند سام فرخنده است. از اين دو انسان، فرزندي دلاور زاده خواهد شد که جهاني را فرمانبر تيغ خود خواهد کرد و شاهنشاه را فرمانبردار و نگاهبان خواهد بود. پيِ بدانديشان را از خاک ايران خواهد بريد و سر تورانيان را ببند خواهد آورد. دشمنان ايرانشهر را کيفر خواهد داد و نام پهلوانان درجهان به او بلند آوازه خواهد شد.

بدو باشد ايرانيان را اميد

از او پهلوان را خرام و نويد

خنک پادشاهي بهنگام اوي

‌ زمانه بشاهي برد نام اوي

چه‌روم‌وچه‌هندوچه‌ايران‌زمين

‌نويسند همه نام او، برنگين

سام از گفتار آنان شاد شد و درهم و دينار به آنان داد و فرستاده زال را پيش خواند و گفت: «به فرزند شيرافکنم بگوي که هرچند چنين آرزوئي از تو گمان نداشتم، ليکن چون با تو پيمان کرده ام که هيچ خواهشي را از تو دريغ نگويم به خشنودي تو خشنودم. اما بايد از شهريار فرمان برسد. من هم امشب از میدان کارزار بدرگاه شهريار خواهم شتافت تا راي او را باز جويم».

ميان زال و رودابه زني زيرک و سخنگوي واسطه بود. او، پيام آن دو را بيکديگر مي‏رساند. زمانیکه، فرستاده از نزد سام باز آمد، زال او را نزد رودابه فرستاد، تا مژدۀ رضاي پدر را به او برساند. رودابه شادمان شد و به اين مژده، زن چاره گر را گرامي داشت و گوهر و جامه گرانبها بخشيد. انگشتريِ گرانبهایی نيز به وي داد تا با پيام و درود به زال برساند. زن چاره گر، وقتي از ايوان رودابه بيرون مي رفت، چشم سيندخت، مادر رودابه به او افتاد. بدگمان شد و پرسش گرفت که کيستي و اينجا چه مي کني؟ زن بيمناک شد و گفت «من زني بي‏آزارم. جامه و گوهر بخانه مهتران، براي فروش مي برم. دختر شاه کابل پيرايه اي گرانبها خواسته بود. نزد وي بردم و اکنون بازمي‏گردم.» سيندخت گفت: «بهائي که رودابه به تو داده است کجاست؟» زن درماند و گفت: «بها را فردا خواهد داد.» سيندخت بدگمانيش نيروگرفت و زن را باز جست و جامه و انگشتر را، که رودابه به او داده بود، بديد و بشناخت و برآشفت و زن را برو درافکند و سخت بکوفت. آنگاه، خشمگين نزد رودابه رفت و گفت: «اي فرزند، اين چه شيوه است که پيش گرفته اي؟ همه عمر بر تو مهر ورزيدم و هر آرزویی که داشتي، برآوردم و تو راز از من نهان مي‏کني؟ اين زن کيست و بچه سبب نزد تو مي آيد؟ انگشتری براي کدام مرد فرستاده اي؟ تو از نژاد شاهاني و از تو زيباتر و خوبروتر نيست، چرا در انديشۀ نام خود نيستي و مادر را چنين به غم مي نشاني؟»

رودابه، سر بزيرافکند و اشک از ديده برخسار ريخت و گفت: «اي گرانمايه مادر، پايبند مهر زال زر هستم. آن زمان که سپهبد از زابل به کابل آمد فريفته دليري و بزرگي او شدم و بي او آرام ندارم. با يکديگر نشستيم و پيمان بستيم اما سخن جز به داد و آئين نگفتيم. زال مرا به همسري خواست و فرستاده اي نزد سام گسيل کرد. سام نخست آزرده شد اما سرانجام بکام فرزند رضا داد. اين زن مژدۀ اين شادماني را آورده بود و انگشتری را به شکرانۀ اين مژده، براي زال فرستادم.»

سيندخت چون راز دختر را شنيد خيره ماند و خاموش شد. سرانجام گفت: «فرزند، اين کار، کاري خرد نيست. زال دليري نامدار و فرزند سام، بزرگ پهلوانان ايران و از خاندان نريمان دلاور است. بزرگ و بخشنده و خردمند است. اگر به وي دل داده اي بر تو گناهي نيست. اما شاه ايران اگر اين راز را بداند خشمش دامن خاندان ما را خواهد گرفت و کابل را با خاک يکسان خواهد کرد، چه ميان خاندان فريدون و ضحاک کينه ديرين است. بهتر است از اين انديشه درگذري و برآنچه شدني نيست دل خوش نکني». آنگاه سيندخت زن چاره گر را نوازش کرد و روانه ساخت و از او خواست تا اين راز را پوشيده بدارد و خود پس از تيمار رودابه، آزرده و گريان به بستر رفت.

‌شب که مهراب به کاخ خويش آمد، سيندخت را غمناک و آشفته ديد. گفت: «چه روي داده که ترا چنين آشفته مي‏بينم؟» سيندخت گفت: «دلم از انديشۀ روزگار پرخون است. از اين کاخ آباد و سپاه آراسته و دوستان يکدل و شادي و رامش ما، چه خواهد ماند؟ نهالي به شوق کاشتيم و به مهر پرورديم و به پاي آن رنج فراوان برديم تا به بار آمد و سايه گستر شد. هنوز دمي در سايه اش نيارميده ايم که بخاک مي‏آيد و در دست ما از آنهمه رنج و آرزو و اميد چيزي نمي ماند. ازين انديشه، خاطرم پر اندوه است. مي بينم که هيچ چيز پايدار نيست و نمي دانم سرانجام کار ما چيست؟»

مهراب از اين سخنان درشگفت ماند و گفت: «آري، شيوۀ روزگار اينست. پيش از ما نيز آنان که کاخ و دستگاه داشتند بهمين راه رفتند. جهان سراي پايداری نيست. يکي مي آيد و ديگري مي گذرد. با تقدير نمي توان پیکارکرد. اما اين سخن تازه ای نیست. از ديرباز چنين بوده است. چه شده که امشب در اين انديشه افتاده اي؟» سيندخت سر بزيرافکند و اشک از ديده فروريخت و گفت: «باشاره سخن گفتم، تا راز را برتو نگشايم. اما چگونه مي توانم رازي از تو بپوشانیم. فرزند سام در راه رودابه همه گونه دام گسترده و دل او را در گرو مهر خود کشيده و رودابه، بي روي زال آرام ندارد. هرچه پندش دادم سودي نکرد. همه سخن از مهر زال مي گويد.» مهراب ناگهان بپاي خاست و دست برشمشيربرد و لرزان بانگ برآورد که «رودابه نام و ننگ نمي شناسد و نهاني با کسان هم پيمان مي شود و آبروي خاندان ما را برباد مي دهد. هم اکنون خون او را برخاک خواهم ريخت.» سيندخت بر دامنش آويخت که «اندکي بپاي! و سخن بشنو، آنگاه هرچه مي‏خواهي بکن، اما خون بيگناهي را برخاک مريز.» مهراب او را بسوئي افگند و خروش برآورد که «کاش رودابه را چون زاده شد، در خاک کرده بودم، تا امروز بر پيوند بيگانگان دل نبندد و ما را چنين گزند نرساند. اگر سام و منوچهر بدانند که زال به دختري از خاندان ضحاک دل بسته، يک نفر در اين بوم و بر زنده نخواهند گذاشت و دمار از روزگار ما برخواهند آورد.» سيندخت بشتاب گفت: «بيم مدار که سام از اين راز آگاهي يافته است و براي چارۀ کار روي به دربار منوچهر گداشته است.» مهراب خيره ماند و سپس گفت: «اي زن! سخن درست بگو و چيزي پنهان مکن. چگونه مي توان باورداشت که سام، سرور پهلوانان، براين آرزو همداستان شود؟ اگر گزند سام و منوچهر نباشد در جهان از زال دامادي بهتر نمي توان يافت. اما چگونه مي‏توان از خشم شاهنشاه ايمن بود؟» سيندخت گفت: «اي شوي نامدار! هرگز با تو جز راست نگفته‏ام. آري، اين راز بر سام گشاده است و بسا که شاهنشاه نيز با او، همداستان شود. مگر فريدون دختران شاه يمن را براي فرزندانش به زني نخواست؟» اما مهراب خشمگين بود و آرام نمي شد. گفت: بگوي تا رودابه نزد من آيد.» سيندخت بيمناک شد. مبادا او را آزارکند. گفت «نخست پيمان کن که او را گزندنخواهي زد و تندرست بمن بازخواهي داد، تا او را بخوانم.» مهراب ناگزير پذيرفت.

سيندخت مژده به رودابه برد که: «پدر آگاه شد اما از خونت درگذشت.» رودابه سربرافراخت که «از راستي بيم ندارم و بر مهر زال استوارم». آنگاه دلير، پيش پدر رفت. مهراب از خشم برافروخته بود. بانگ برداشت و درشتي کرد و سقط گفت. رودابه چون عتاب پدر را شنيد دم فرو بست و مژه برهم گذاشت و آب از ديده روان کرد و آزرده و نالان به ايوان خود بازآمد.

خبر به منوچهر رسيد که فرزند سام، دل به دختر مهراب داده است. شاهنشاه گره بر ابروان انداخت و با خود انديشيد که «ساليان دراز فريدون و خاندانش در کوتاه کردن دست ضحاکيان کوشيده اند. اينک اگر ميان خاندان سام و مهراب پيوندي افتد از فرجام آن چگونه مي توان ايمن بود؟ بسا که فرزند زال به مادر گرايد و هواي شهرياري در سرش افتد و مدعي تاج و تخت شود و کشور را پرآشوب کند. بهتر آنست که در چارۀ اين کار بکوشم و زال را از چنين پيوندي باز دارم». در اين هنگام، سام از جنگ با ديوان مازندران و نافرمانان گرگان، بعزم ديدار منوچهر بازمي‏گشت. منوچهر قرزند خود نوذر را با بزرگان درگاه و سپاهي با شکوه به پيشواز او فرستاد، تا او را به بارگاه آرند. زمانیکه سام فرود آمد ،منوچهر او را گرامي داشت و نزد خود برتخت نشاند و از رنج راه و پيروزي هاي وي در ديلمان و مازندران پرسيد. سام داستان جنگ ها و چيرگي هاي خود و شکست و پريشاني دشمنان و کشته شدن کرکوي از خاندان ضحاک را همه، بازگفت. منوچهر او را بسيار بنواخت و به دلاوري و هنرمندي ستايش کرد. سام مي خواست سخن از زال و رودابه درميان آورد و چون دل شاه به کردۀ او شاد بود، آرزوئي بخواهد که منوچهر پيشدستي کرد و گفت: «اکنون که دشمنان ايران را در مازندران و گرگان پست کردي و دست ضحاک زادگان را کوتاه ساختي، هنگام آنست که لشکر به کابل و هندوستان بري و مهراب را نيز که از خاندان ضحاک مانده است، از ميان برداري و کابلستان را به بخت شاهنشاه در تصرف آوري و خاطر ما را از اين رهگذر آسوده سازي». سخن در گلوي سام شکست و خاموش ماند. از فرمان شاه چاره نبود. ناچار نماز برد و زمين بوسيد و گفت: «اکنون که راي شاه جهاندار براين است چنين مي کنم. آنگاه با سپاهي گران روي به سيستان گذاشت».

‌مردم، در کابل از آهنگ شاه خبر يافتند. شهر به جوش آمد و از مردمان خروش برخاست. خاندان مهراب را نوميدي فراگرفت و رودابه آب از ديده روان ساخت. شِکوه پيش زال بردند که اين چه بيداد است؟ زال آشفته و پرخروش شد. با چهره اي دژم و دلي پرانديشه از کابل بسوي لشکر پدر تاخت. پدر سران سپاه را به پيشواز او فرستاد. زال با دلي پراز شِکوه و اندوه از در درآمد و زمين را بوسه داد و بر سام يل آفرين خواند و گفت: «اي پهلوانِ بيدار دل، همواره پاينده باشي! در همۀ ايرانشهر از جوانمردي و دليري تو سخن است. مردمان همه به تو شادند و من از تو ناشاد. همه از تو داد مي بینند و من از تو بيداد. من مردي مرغ پرورده و رنج ديده ام. با کسی بدنکرده ام و برکسی بد نمي‏خواهم. گناهم تنها آنست که فرزند سام هستم. چون از مادر زادم، مرا از وي جداکردي و بکوه انداختي. بر رنگ سپيد و سياه خرده گرفتي و با جهان آفرين بستيز برخاستي. چون، از مهر مادر و نوازش پدر دور ماندم، يزدان پاک درکارم نظرکرد و سيمرغ، مرا پرورش داد تا بجواني رسيدم و نيرومند و هنرمند شدم. اکنون از پهلوانان و نامداران کسي به برز (بلندبالایی، شکوه) و به يال و به جنگاوري و سرافرازي با من برابر نيست. پيوسته فرمان ترا نگاهداشتم و در خدمت کوشيدم. از همه گيتي به دختر مهراب دل بستم که هم خوبروي است و هم فرّ و شکوه بزرگي دارد. باز، جز بفرمان تو نرفتم و خودسري نکردم و از تو دستور خواستم. مگر در برابر مردمان پيمان نکردي که مرا نيازاري و هيچ آرزوئي از من باز نداري؟ اکنون که آرزوئي خواستم، از مازندران و گرگساران با سپاه به پيکار آمدي؟ آمدي تا کاخ آرزوي مرا ويران کني؟ همينگونه داد مرا مي‏دهي و پيمان نگاه مي‏داري؟ من اينک بندۀ فرمان تو هستم و اگر خشم گيري، تن و جانم تراست. بفرما تا مرا با ارّه بدو نيم کنند اما سخن از کابل نگويند. با من هرچه خواهي بکن اما با آزار کابليان همداستان نيستم. تا من زنده ام به مهراب گزندي نخواهد رسيد. بگو تا سر از تن من بردارند آنگاه آهنگ کابل کن». سام در انديشه فرورفت و خاموش ماند. آخر، سر برداشت و پاسخ داد که: «اي فرزند دلير، سخن درست مي‏گوئي با تو آئين مهر بجا نياوردم و براه بيدادرفتم. پيمان کردم که هر آرزو که خواستي برآورم. اما فرمان شاه بود و جز فرمان بردن چاره نبود. اکنون غمگين مباش و گره از ابروان بگشاي تا در کار تو چاره اي بينديشم، مگر شهريار را با تو مهربان سازم و دلش را براه آورم.

آنگاه، سام نويسنده را پيش خواند و فرمود تا نامه اي به شاهنشاه نوشتند که: «شهريارا! صدو بيست سال است که بنده وار در خدمت ايستاده ام. در اين ساليان به بخت شاهنشاه شهرها گشودم و لشکرها شکستم. دشمنان ايرانشهر را هرجا يافتم به گرز گران کوفتم. بدخواهان ملک را پست کردم. پهلواني چون من، عنان‏پيچ و گُردافکن و شيردل، روزگار بياد نداشت. ديوان مازندران را که از فرمان شهريار سرپيچيدند، درهم شکستم و آه از نهاد گردنکشان گرگان برآوردم. اگر من در فرمان نبودم اژدهائي را که از کشف رود برآمد، چه کسی، چاره مي‏کرد؟ دل جهاني از او پرهراس بود. پرنده و درنده از آسيبش در امان نبودند. نهنگ دژم را از آب و عُقاب تيزپر را از هوا بچنگ ‏گرفتم. چه بسيار از چارپايان و مردمان، درکام رفتند. به بخت شهريار، گرز برگرفتم و به پيکار اژدها رفتم. هرکه دانست مرگم را آشکار ديد و مرا بدرود گفت. نزديک اژدها که رفتم، گوئي دريائي از آتش در کنار داشتم. چون مرا ديد چنان بانگ زد که جهان لرزان شد. زبانش چون درختي سياه از کام بيرون ريخته و بر راه افتاده بود. بياري يزدان، بيم بدل راه ندادم. تير خدنگي که از الماس پيکان داشت به کمان نهادم و رها کردم و يک سوي زبانش را به کام دوختم. تير ديگری در کمان گذاشتم و برکام او زدم و سوي ديگر زبان را نيز به کام وي دوختم. از درد پيچيد و نالان شد. تير سوم را برگلويش فرو بردم. خون از جگرش جوشيد و بخودپيچيد و نزديک آمد. گرز گاوسر را برکشيدم و اسب پيلتن را از جاي برانگيختم و به نيروي يزدان و بخت شهريار چنان بر سرش کوفتم که گوئي کوه بر وي فرودآمد. سرش از مغز تهي شد و زهرش چون رود روان گرديد و دم و دود برخاست. جهاني برمن آفرين گفتند و از آن پس جهان آرام گرفت و مردمان آسوده شدند. چون بازآمدم جوشن برتنم پاره پاره بود و چندين گاه از زهر اژدها زيان مي ديدم. از دلاوري هاي ديگر که در شهرها نمودم، نمي گويم. خود ميداني با دشمنان تو در مازندران و ديلمان چه کردم و بروزگار نا سپاسان چه آوردم. هرجا اسبم پاي نهاد دل نره شيران گسسته شد و هرجا تيغ آختم سر دشمنان را برخاک ريخت. در اين ساليان دراز پيوسته بسترم زين اسب و آرامشگاهم ميدان کارزار بود. هرگز از زادبوم خود يادنکردم و همه جا به پيروزي شاه دلخوش بودم و جز شادي وي نجستم. اکنون اي شهريار، بر سرم گردِپيري نشسته و قامت افراخته ام دوتائي گرفته. شادم که عمری را در فرمان شاهنشاه بسر بردم و در هواي او پير شدم. اکنون نوبت فرزندم زال لست. جهان پهلواني را به وي سپردم تا آنچه من کردم از اين پس او کند و دل شهريار را به هنرمندي و دلاوري و دشمن کشي شاد سازد، که دلير و هنرور و مردافگن است و دلش از مهر شاه آگنده است.

زال را آرزوئي است. بخدمت مي آيد تا زمين ببوسد و بديدار شاهنشاه شادان شود و آرزوي خويش را بخواهد. شهريار از پيمان من با زال آگاه است. در ميان گروه پيمان کردم که هر آرزو که داشت برآورم. چون بفرمان شاهنشاه آهنگ کابل نمودم پريشان و دادخواه نزد من آمد که اگر مرا به دو نيم کني بهتر است که روي به کابل گذاري. دلش در گرو مهر رودابه دختر مهراب است و بي او خواب و آرام ندارد. او را رهسپار درگاه کردم تا خود رنج درون را بازگويد. شاهنشاه با وي آن کند که از بزرگواران درخور است. مرا حاجت گفتار نيست. شهريار نخواهد که بندگان درگاهش پيمان بشکنند و پيمانداران را بيازارند، که مرا در جهان همين يک فرزند است و جز وي يار و غمگساري ندارم. شاه ايران پاينده باد».

از آنسوي، مهراب که از کار سام و سپاهش آگاه شد بر سيندخت و رودابه خشم گرفت که راي بيهوده زديد و کشور مرا در کام شير انداختيد. اکنون منوچهر سپاه بويران ساختن کابل فرستاده است. کيست که در برابر سام پايداري کند؟ همه تباه شديم. چاره آنست که شما را بر سر بازار به شمشير سر از تن جدا کنم تا خشم منوچهر فرونشيند و از ويران ساختن کابل بازايستد و جان و مال مردم از خطر تباهي برهد». سيندخت زني بيداردل و نيک تدبير بود. دست در دامان مهراب زد که يک سخن از من بشنو و آنگاه اگر خواهي ما را بکش. اکنون کاري دشوار پيش آمده و تن و جان و بوم و بر ما در خطر افتاده است. در گنج را باز کن و گوهر بيفشان و مرا اجازت ده تا پيشکش هاي گرانبها بردارم و پوشيده نزد سام روم و چاره جو شوم و دل او را نرم کنم و کابل را از خشم شاه برهانم». مهراب گفت: «جان ما، درخطراست، گنج و خواسته را بهائي نيست. کليد گنج را بردار و هرچه مي خواهي بکن» سيندخت از مهراب پيمان گرفت که تا بازگشتن او برجان رودابه گزندي نرساند و خود با گنج و خواسته وزر و گوهر بسيار و سي اسب تازي و سي اسب پارسي و شصت جام زر پراز مشک و کافور و ياقوت و پيروزه و سد اشتر سرخ موي و سد اشتر راهوار و تاجي پرگوهرشاهوار و تختي از زر ناب و بسياري هديه هاي گرانبهاي ديگر، رهسپار درگاه سام شد.

به سام آگهي دادند که فرستاده اي با گنج و خواسته فراوان از کابل رسيده است. سام، بارداد و سيندخت بسراپرده درآمد و زمين بوسيد و گفت «از مهراب شاه کابل پيام و هديه آورده ام. سام نظرکرد و ديد تا دوردست، غلامان و اسبان و اشتران و پيلان و گنج و خواستۀ مهراب است. فروماند که تا چه کند. اگر هديه از مهراب بپذيرد منوچهر خشمگين خواهد شد که او را به گرفتن کابل فرستاده است و وي از دشمن ارمغان مي پذيرد. اگر نپذيرد فرزندش آزرده خواهد شد و باز پيمان ديرين را بياد وي خواهد آورد.

عاقبت سربرآورد و گفت «اسبان و غلامان» و همۀ اين هديه و خواسته را به گنجور زال زر بسپاريد. سيندخت شاد شد و گفت تا بر پاي سام گوهر افشاندند. آنگاه زبان گشاد که «اي پهلوان، درجهان کسي را با تو ياراي پايداري نيست. سر بزرگان در فرمان توست و فرمانت بر جهاني رواست. اما اگر مهراب گنهکار است، مردم کابل را چه گناه که آهنگ جنگ ايشان کرده اي؟ کابليان همه دوستدار و هواخواه تو هستند و به شادي تو زنده اند و خاک پايت را برديده مي سايند. از خداوندي که ماه و آفتاب و مرگ و زندگي را آفريد انديشه کن و خون بيگناهان را برخاک مريز».

سام از سخنداني فرستاده در شگفت شد و انديشيد «چگونه است که مهراب با اين همه مردان و دليران زني را نزد او فرستاده است؟» گفت «اي زن، آنچه مي پرسم براستي پاسخ بده. تو کيستي و با مهراب چه نسبت داري؟» رودابه در هوش و فرهنگ و خرد و ديدار، بچه پايه است و زال چگونه بر وي دل بسته است؟»

سيندخت گفت «اي نامور، مرا بجان زينهار بده تا آنچه خواستي آشکارا بگويم.» سام او را زينهار داد. آنگاه سيندخت راز خود را آشکار کرد که «جهان پهلوانا، من سيندخت همسر مهراب و مادر رودابه و از خاندان ضحاک هستم. در کاخ مهراب ما همه ستايشگر و آفرين گوي تو هستيم و دل به مهر تو آگنده داريم. اکنون نزد تو آمده ام تا بدانم هواي تو چيست. اگر ما گنهکار و بدگوهريم و درخور پيوند شاهان نيستيم من اينک مستمند نزد تو ايستاده ام. اگر کشتني هستم، بکش! و اگر در خور زنجيرم، در بندکن! اما بيگناهان کابل را ميازار و روز آنان را تيره مکن و برجان خود گناه مخر!».

سام، ديده برکرداند. شيرزتي ديد بلند بالا و سرو رفتار و خردمند و روشندل. گفت «اي گرانمايه زن، خاطر آسوده دار که تو و خاندان تو در امان من هستيد و با پيوند دختر تو و فرزندم، همداستانم. نامه به شاهنشاه نوشته ام و درخواسته ام تا کام ما را برآورد. اکنون نيز در چاره اين کار خواهم کوشيد. شما نگراني به دل راه ندهيد. اما اين رودابه چگونه پريوشي است که دل زال دلاور را چنين در بند کشيده است. او را به من نيز بنما تا بدانم به ديدار و بالا چگونه است»

سيندخت از سخن سام شادان شد و گفت «پهلوان، بزرگي کند و با ياران و سپاهيان به خانۀ ما خرامد و ما را سرافرازکند و رودابه را نيز به ديدار خود شاد سازد. اگر پهلوان به کابل آيد همه شهر را بنده و پرستندۀخود خواهد يافت. سام خنديد و گفت «غم مدار! که اين کام تو نيز برآورده خواهدشد. هنگاميکه فرمان شاه برسد با بزرگان و سران سپاه و نامداران زابل به کاخ تو ميهمان خواهيم آمد». سيندخت خرم و شکفته با نويد نزد مهراب بازگشت.

پایان بخش چهارم

 
 
irani.at

 

eurowerbung.at