eurowerbung.at

Radio Irani auf Deutsch

رادیو ایرانی تقدیم می کند: برنامه ماه آپریل 2022 با موضوع

داستان عاشقانۀ بیژن و منیژه در شاهنامه

از سری برنامه های ویژه بازیابی فرهنگ زیبای ایرانی با استاد جواد پارسای

دوشنبه 04.03.2022 از ساعت 18 تا 19

تهیه کنندگان و گویندگان: فرزانه عمادی و مهدی سلیمی

داستان عاشقانۀ بیژن و منیژه در شاهنامه بخش دو با استاد جواد پارسای

چو آگاهی آمد ز گرگین بشاه

که بیژن نبودست با او براه

بگفت این سخن گیو را شهریار

بدان تا ز گرگین کند خواستار

پس آگاهی آمد همانگه بگیو

ز گم بودن رزمزن پور نیو

ز خانه بیامد دمان تا بکوی

دل از درد خسته پر از آب روی

همی گفت بیژن نیامد همی

بارمان ندانم چه ماند همی

بفرمود تا بور کشواد را

کجا داشتی روز فریاد را

بروبر نهادند زین خدنگ

گرفته بدل گیو کین پلنگ

پذیره شدش تا کند خواستار

که بیژن کجا ماند و چون بود کار

همی گفت گرگین بدو ناگهان

همانا بدی ساخت اندر نهان

شوم گر ببینمش بی بیژنم

همانگه سرش را ز تن بر کنم

بیامد چو گرگین مر او را بدید

پیاده شد و پیش او در دوید

همی گشت غلتان بخاک اندرا

شخوده رخان و برهنه سرا

بپرسید و گفت ای گزین سپاه

سپهدار سالار و خورشید گاه

مرا جان شیرین نباید همی

کنون خوارتر گر برآید همی

چو چشمم بروی تو آید ز شرم

بپالایم از دیدگان آب گرم

کنون هیچ مندیش کو را بجان

نیامد گزند و بگویم نشان

چو اسب پسر دید گرگین بدست

پر از خاک و آسیمه برسان مست

چو گفتار گرگینش آمد بگوش

ز اسب اندر افتاد و زو رفت هوش


بخاک اندرون شد سرش ناپدید

همه جامۀ پهلوی بردرید

همی کند موی از سر و ریش پاک

خروشان بسر بر همی ریخت خاک

همی گفت کای کردگار سپهر

تو گستردی اندر دلم هوش و مهر

گر از من جدا ماند فرزند من

روا دارم ار بگلسد بند من

روانم بدان جای نیکان بری

ز درد دل من تو آگه‌تری

مرا خود ز گیتی هم او بود و بس

چه انده گسار و چه فریادرس

کنون بخت بد کردش از من جدا

بماندم چنین در جهان مبتلا

ز گرگین پس آنگه سخن بازجست

که چون بود خود روزگار از نخست

زمانه بجایش کسی برگزید

وگر خود ز چشم تو شد ناپدید

ز بدها چه آمد مر او را بگوی

چه افگند بند سپهرش بروی

چه دیو آمدش پیش در مرغزار

که او را تبه کرد و برگشت کار

تو این مرده‌‏ری اسب چون یافتی

ز بیژن کجا روی برتافتی


بدو گفت گرگین که بازآر هوش

سخن بشنو و پهن بگشای گوش

که این کار چون بود و کردار چون

بدان بیشه با خوک پیکار چون

بدان پهلوانا و آگاه باش

همیشه فروزندۀ گاه باش

برفتیم ز ایدر بجنگ گراز

رسیدیم نزدیک ارمان فراز

یکی بیشه دیدیم کرده چو دست

درختان بریده چراگاه پست

همه جای گشته کنام گراز

همه شهر ارمان از آن در کزاز

چو ما جنگ را نیزه برگاشتیم

ببیشه درون بانگ برداشتیم

گراز اندر آمد بکردار کوه

نه یک یک بهر جای گشته گروه

بکردیم جنگی بکردار شیر

بشد روز و نامد دل از جنگ سیر

چو پیلان بهم بر فگندیمشان

بمسمار دندان بکندیمشان

وزآنجا بایران نهادیم روی

همه راه شادان و نخچیر جوی

برآمد یکی گور زان مرغزار

کزان خوبتر کس نبیند نگار

بکردار گلگون گودرز موی

چو خنگ شباهنگ فرهاد روی

چو سیمش دو پا و چو پولاد سم

چو شبرنگ بیژن سر و گوش و دم

بگردن چو شیر و برفتن چو باد

تو گفتی که از رخش دارد نژاد

بر بیژن آمد چو پیلی نژند

برو اندر افگند بیژن کمند

فگندن همان بود و رفتن همان

دوان گور و بیژن پس اندر دمان

ز تازیدن گور و گرد سوار

برآمد یکی دود زان مرغزار

بکردار دریا زمین بردمید

کمندافگن و گور شد ناپدید

پی اندر گرفتم همه دشت و کوه

که از تاختن شد سمندم ستوه

ز بیژن ندیدم بجایی نشان

جزین اسب و زین از پس ایدر کشان

دلم شد پر آتش ز تیمار اوی

که چون بود با گور پیکار اوی

بماندم فراوان بر آن مرغزار

همی کردمش هر سوی خواستار

ازو باز گشتم چنین ناامید

که گور ژیان بود و دیو سپید

چو بشنید گیو این سخن هوشیار

بدانست کو را تباهست کار

ز گرگین سخن سربسر خیره دید

همی چشمش از روی او تیره دید

رخش زرد از بیم سالار شاه

سخن لرزلرزان و دل پر گناه

چو فرزند را گیو گم بوده دید

سخن را برآنگونه آلوده دید

ببرد اهرمن گیو را دل ز جای

همی خواست کو را درآرد ز پای

بخواهد ازو کین پور گزین

وگر چند نیک آید او را ازین

پس اندیشه کرد اندران بنگرید

نیامد همی روشنایی پدید


به بیژن چه سود آید از جان اوی

دگرگونه سازیم درمان اوی

بباشیم تا زین سخن نزد شاه

شود آشکارا ز گرگین گناه

ازو کین کشیدن بسی کار نیست

سنان مرا پیش دیوار نیست

بگرگین یکی بانگ برزد بلند

که ای بدکنش ریمن پرگزند

تو بردی ز من شید و ماه مرا

گزین سواران و شاه مرا

فگندی مرا در تک و پوی پوی

بگرد جهان اندرون چاره‌جوی

پس اکنون بدستان و بند و فریب

کجا یابی آرام و خواب و شکیب

نباشد ترا بیش ازین دستگاه

کجا من ببینم یکی روی شاه

پس آنگه بخواهم ز تو کین خویش

ز بهر گرامی جهانبین خویش

وز آنجا بیامد بنزدیک شاه

دو دیده پر از خون و دل کینه‌خواه

برو آفرین کرد کای شهریار

همیشه جهان را بشادی گذار

انوشه جهاندار نیک اخترا

نبینی که بر سر چه آمد مرا

ز گیتی یکی پور بودم جوان

شب و روز بودم بدوبر نوان

بجانش پر از بیم گریان بدم

ز درد جداییش بریان بدم


کنون آمد ای شاه گرگین ز راه

زبان پر ز یافه روان پر گناه

بدآگاهی آورد از پور من

ازان نامور پاک دستور من

یکی اسب دیدم نگونسار زین

ز بیژن نشانی ندارد جزین

اگر داد بیند بدین کار ما

یکی بنگرد ژرف سالار ما

ز گرگین دهد داد من شهریار

کزو گشتم اندر جهان خاکسار

غمی شد ز درد دل گیو شاه

برآشفت و بنهاد فرخ کلاه

رخ شاه بر گاه بی‌رنگ شد

ز تیمار بیژن دلش تنگ شد

بگیو آنگهی گفت گرگین چه گفت

چه گوید کجا ماند از نیک جفت

ز گفتار گرگین پس آنگاه گیو

سخن گفت با خسرو از پور نیو

چو از گیو بشنید خسرو سخن

بدو گفت مندیش و زاری مکن

که بیژن بجانست خرسند باش

بر امید گم بوده فرزند باش

که ایدون شنیدستم از موبدان

ز بیدار دل نامور بخردان

که من با سواران ایران بجنگ

سوی شهر توران شوم بی‌درنگ

بکین سیاوش کشم لشکرا

بپیلان سرآرم از آن کشورا

بدان کینه اندر بود بیژنا

همی رزم جوید چو آهرمنا

تو دل را بدین کار غمگین مدار

من این را همانا بسم خواستار

بشد گیو یکدل پر اندوه و درد

دو دیده پر از آب و رخساره زرد

چو گرگین بدرگاه خسرو رسید

ز گردان در شاه پردخته دید

ز تیمار بیژن همه مهتران

ز درگاه با گیو رفته سران

همه پر ز درد و همه پر زرنج

همه همچو گم کرده صد گونه گنج

پراگنده رای و پراگنده دل

همه خاک ره ز اشک کرده چو گل

وزین روی گرگین شوریده رفت

بنزدیک ایوان درگاه تفت


چو در پیش کیخسرو آمد زمین

ببوسید و بر شاه کرد آفرین

چو الماس دندانهای گراز

بر تخت بنهاد و بردش نماز

که خسرو بهر کار پیروز باد

همه روزگارش چو نوروز باد

سر دشمنان تو بادا بگاز

بریده چنان کار سران گراز

بدندانها چون نگه کرد شاه

بپرسید و گفتش که چون بود راه

کجا ماند از تو جدا بیژنا

بروبر چه بد ساخت آهرمنا

چو خسرو چنین گفت گرگین بجای

فرو ماند خیره همیدون بپای

ندانست پاسخ چه گوید بدوی

فروماند بر جای بر زرد روی

زبان پر ز یافه روان پر گناه

رخان زرد و لرزان تن از بیم شاه

چو گفتارها یک بدیگر نماند

برآشفت وز پیش تختش براند

همش خیره سر دید هم بدگمان

بدشنام بگشاد خسرو زبان

بدو گفت نشنیدی آن داستان

که دستان زدست از گه باستان

که گر شیر با کین گودرزیان

بسیچد تنش را سر آید زمان

اگر نیستی از پی نام بد

وگر پیش یزدان سرانجام بد

بفرمودمی تا سرت را ز تن

بکنید بکردار مرغ اهرمن

بفرمود خسرو بپولادگر

که بندگران ساز و مسمارسر

هم اندر زمان پای کردش ببند

که از بند گیرد بداندیش پند

بگیو آنگهی گفت بازآر هوش

بجویش بهر جای و هر سو بکوش


من اکنون ز هر سو فراوان سپاه

فرستم بجویم بهر جا نگاه

ز بیژن مگر آگهی یابما

بدین کار هشیار بشتابما

وگر دیر یابیم زو آگهی

تو جای خرد را مگردان تهی

بمان تا بیاید مه فرودین

که بفروزد اندر جهان هور دین

بدانگه که بر گل نشاندت باد

چو بر سر همی گل فشاندت باد

زمین چادر سبز در پوشدا

هوا بر گلان زار بخروشدا

بهرسو شود پاک فرمان ما

پرستش که فرمود یزدان ما

بخواهم من آن جام گیتی نمای

شوم پیش یزدان بباشم بپای

کجا هفت کشور بدو اندرا

ببینم بر و بوم هر کشورا

کنم آفرین بر نیاکان خویش

گزیده جهاندار و پاکان خویش

بگویم ترا هر کجا بیژنست

بجام اندرون این مرا روشنست

چو بشنید گیو این سخن شاد شد

ز تیمار فرزند آزاد شد

بخندید و بر شاه کرد آفرین

که بی‌تو مبادا زمان و زمین

بکام تو بادا سپهر بلند

بجان تو هرگز مبادا گزند

ز نیکی دهش بر تو باد آفرین

که بر تو برازد کلاه و نگین

چو گیو از بر گاه خسرو برفت

ز هر سو سواران فرستاد تفت

بجستن گرفتند گرد جهان

که یابد مگر زو بجایی نشان

همه شهر ارمان و تورانیان

سپردند و نامد ز بیژن نشان


چو نوروز فرخ فراز آمدش

بدان جام روشن نیاز آمدش

بیامد پر امید دل پهلوان

ز بهر پسر گوژ گشته نوان

چو خسرو رخ گیو پژمرده دید

دلش را بدرد اندر آزرده دید

بیامد بپوشید رومی قبای

بدان تا بود پیش یزدان بپای

خروشید پیش جهان آفرین

بخورشید بر چند برد آفرین

ز فریادرس زور و فریاد خواست

از آهرمن بدکنش داد خواست

خرامان ازان جا بیامد بگاه

بسر بر نهاد آن خجسته کلاه

یکی جام بر کف نهاده نبید

بدو اندرون هفت کشور پدید

زمان و نشان سپهر بلند

همه کرده پیدا چه و چون و چند

ز ماهی بجام اندون تا بره

نگاریده پیکر همه یکسره

چو کیوان و بهرام و ناهید و شیر

چو خورشید و تیر از بر و ماه زیر

همه بودنیها بدو اندرا

بدیدی جهاندارا فسونگرا

نگه کرد و پس جام بنهاد پیش

بدید اندرو بودنیها ز بیش

بهر هفت کشور همی بنگرید

ز بیژن بجایی نشانی ندید

سوی کشور گرگساران رسید

بفرمان یزدان مر او را بدید

بچاهی ببسته ببند گران

ز سختی همی مرگ جست اندران

یکی دختری از نژاد کیان

ز بهر زوارش ببسته میان


سوی گیو کرد آنگهی روی شاه

بخندید و رخشنده شد پیشگاه

که زندست بیژن دلت شاد دار

ز هر بد تن مهتر آزاد دار

نگر غم نداری بزندان و بند

ازان پس که بر جانش نامد گزند

که بیژن بتوران ببند اندرست

زوارش یکی نامور دخترست

ز بس رنج و سختی و تیمار اوی

پر از درد گشتم من از کار اوی

بدان سان گذارد همی روزگار

که هزمان بروبر بگرید زوار

ز پیوند و خویشان شده ناامید

گرازنده بر سان یک شاخ بید

دو چشمش پر از خون و دل پر ز درد

زبانش ز خویشان پر از یاد کرد

چو ابر بهاران ببارندگی

همی مرگ جوید بدان زندگی

بدین چاره اکنون که جنبد ز جای

که خیزد میان بسته این را بپای

نشاید جز از رستم تیز چنگ

که از ژرف دریا برآرد نهنگ

کمربند و برکش سوی نیمروز

شب از رفتن راه ماسا و روز

ببر نامۀ من بر رستما

مزن داستان را بره ‌بر دما

بهار آمد. از بیژن خبری نشد. گیو از کیخسرو خواهش کرد که جامِ جهان بین را بیاورد تا با راهنمایی آن بیژن و جای او را بیابند. کیخسرو پادشاه، جامی داشت که هر زمان در آن نگاه می‏کرد، از اَسرار ِ پنهانِ عالم آگاه می‏شد. اکنون نیز، کیخسرو «جام ِگیتی‌نما» را بدست گرفت و به جست‌وجوی بیژن پرداخت. ناگاه بیژن را در چاهی آویزان و سرنگون دید كه دختری خوب چهره بفرمان او ایستاده است. دلشاد شد، خندید و به گیو خبرداد كه دل، شاد كن! بیژن زنده است، ولی در چاهی گرفتار شده است. دختری زیبا روی به پرستاری او ایستاده است. همه گفتند: «نجات بیژن، بدست ِ رستم است.».کیخسرو به گیو گفت که این گره تنها بدست رستم بازمی‏شود.

به رستم یکی نامه فرمود شاه

نوشتن زِ مهتر سـوی نیكخواه

چو این نامة من بخوانی مپای

بزودی تو با گیو خیز، اندر آی

چنان چون بباید بسازی نوا

مگر بیژن از بند یابد رها

گیو تاخت کنان به سیستان شتافت و رستم را خبرکرد. رستم که بیژن را بسیار دوست می داشت، حاضر شد برای نجاتش هرکاری بکند. پس، با گیو به پایتخت رفت. از رستم پیشوازی باشکوه شد. شاه مشکل را با رستم درمیان گذاشت و چارة كار را پرسید .رستم پاسخ داد:« كلید این بند فریب است. من و هفت پهلوان با لباس بازرگان به توران می‌رویم . برای این کار هزار مرد جنگجو، سد شتر نقره، سد شتر زر، همراه با گوهر و یاقوت فراوان، نیاز است». كیخسرو، درهای گنج را گشود تا رستم آنچه می‌خواهد برگزیند. رستم، نقشه‏ای حساب شده داشت. با گرگین و هفت دلاور و هفت سد تَنِ دیگر و باری از زر و سیم، راهی سرزمین توران شد تا به رسم بازرگانی و تجارت، سر از کار افراسیاب و چاه ارژنگ درآورد. در شهر خُتن، وزیر افراسیاب را دید و جامی پر از گوهر برای او فرستاد و پیشاپیش هفت پهلوان و هزار مرد سپاهی با كاروان حركت كردند، پهلوانان، شهر به شهر كاروان را كشاندند تا كاروان به شهر توران رسید. منیژه از آمدن ایرانیان به توران خبردارشد. او خوب می‏دانست که آنان بیژن را در سرزمین بیگانه رها نخواهند کرد. به کاروان ایرانیان رفت و بدون اینکه بداند با چه کسی حرف می‏زند، با رستم به درددل پرداخت و از گرفتاری و بدبختی خودش و بیژن سخن راند و گفت که دختر افراسیاب است. به امر رستم، خوراکی‏های رنگین و مرغ بریان آوردند. آنگاه، رستم نان نرمی به دور مرغ بریان پیچید و بدون اینکه منیژه پی ببرد، انگشتری خود را در میان مرغ جاسازی کرد و به منیژه داد. منیژه بیدرنگ بسوی چاه دوید و بستۀ خوراکی را به درون چاه انداخت.بیژن مشغول خوردن شد، تا اینکه انگشتری را زیر دندانش حس کرد. چون نقش روی آن را دید، شادی کنان فریاد زد: «مهربان من، منیژه! دیگر نگران نباش .رستم در شهر است.» روز بعد منیژه سرخوش، نزد رستم رفت. رستم که منتظرش بود، گفت که هیزم فراوان فراهم کند و شب در نزدیکی چاه، آتش بیفروزد تا رستم و یارانش به آنجا بروند. شب شد. منیژه، آتش برافروخت. لحظاتی بعد رستم و دیگران از دور پیدا شدند. چند پهلوان کوشیدند که سنگ بزرگ را از روی چاه جابجاکنند، ولی نشد. رستم جلو رفت و پهلوانانه در برابر چشمان مات ماندۀ همه، سنگ را از روی چاه بکناری انداخت. سپس با طنابی بیژن را بیرون کشید. چهرۀ بیژن عجیب و غریب شده بود بااینحال، منیژه در پوست خود نمی‏گنجید. آن‏ها، رهایی یافته بودند. رستم از بیژن خواست که گرگین را ببخشد. بیژن گفت: «باید شادی کرد و اهریمن را خجل نمود».

همه شب را با خوشحالی گذراندند. رستم برآن بود که به کاخ افراسیاب حمله کند. بیژن هم خواهش کرد که همراه او باشد. سرانجام رستم و یارانش به پادگان افراسیاب یورش بردند و لشکر او را تار و مار کردند. آن‏ها با غنایم جنگی بسیار، راهی ایران، سرزمین دلاوران و جوانمردان شدند. بدستور کیخسرو، شهر را آذین بستند. یک ماه خوردند و نوشیدند و به جشن و پایکوبی پرداختند. رستم، دست بیژن را در دست منیژه نهاد و برای آنان، آرزوی خوشبختی کرد. کیخسرو به میمنت این پیوند، به خزانه دار گفت که زوج عاشق را از زر و سیم و لوازم زندگی بی نیازکند.

بکوشـید تا رنـج ها کـم کنید

دلِ غمگنان، شاد و بی‏غم کنید

به نیکی گرای ومیازار کس

ره ِ رستگاری همین است و بس

داستان بیژن و منیژه از داستان های زیبای شاهنامۀ فردوسی است. در این داستان، مهر و وفا و کینه و تنگنظری، دوستی و دشمنی، نیکی و بدی، دادگستری و بیعدالتی، راستی و کژی، شادمانی و غم، مردی و نامردی، رو در روی هم، صف آرایی می‏کنند. پایان خوش داستان بر گیرایی آن افزوده است. از نگاه فردوسی، کاری در جهان بهتر از راستی نیست. چنانکه، او، همۀ کاستی ها را از کژرَوی می داند:

بهر کار در، پیشه کن راستی

چو خواهی که نگزیندت کاستی

به کـژّی، تو را راه، تاریک تر

سوی راسـتی، راه، باریک تر

ز خشنودی ایـزد اندیـشه کن

خردمنـدی و راستی پیشه کن

بینداخت رستم به زندان كمند

بــرآوردش از چــاه بــا پــای بند

رستم منیژه را به سوی ایران فرستاد و همراه پهلوانان به كاخ افراسیاب حمله برد . همان شب افراسیاب که غافلگیرشده بود ، از كاخ فرار كرد. اما بسیاری از نگهبانان وسپاهیان ِتوران زمین كشته شدند،

بـرفت تــا بــه درگاه افــراسیـاب

بــهنگام سستی و آرام و خـواب

سران را بسی سر جــدا شد ز تــن

پـر از خاك ریش و پر از خون دهن

رستم تخت و فرش و گنج افراسیاب را میان سپاهیانش تقسیم كرد. سپس به ایران بازگشت.

توران، سرزمین اساتیری شاهنامه

در اینجا، نگاهی به سرزمین اساتیری توران می‏اندازیم. بنابرآنچه در اساتیر ایرانی آمده است، فریدون از نژاد جمشید قلمرو خود را به سه بخش کرد و هر بخش را به یکی از پسران خود سپرد: ایران را به ایرج، توران را به تور و روم را به سلم واگذاشت. افراسیاب از نوادگان تور با نوذر از نوادگان ایرج و منوچهر جنگ کرد و او را کشت. اما در جنگ دیگری بین ایران و توران، زال و دیگر پهلوانان ایران به زو پسر تهماسب کمک کردند، تا اینکه بین زو و افراسیاب آشتی برقرارشد و مرز میان ایران و توران معین گردید. گویا، این رویداد مرزبندی بین ایران و توران، به افسانۀ آرش کمانگیر برمی‎‏گردد. پس از زو، گرشاسپ بتخت نشست و افراسیاب دوباره بر او تاخت و رستم، کیقباد را که از نژاد فریدون بود، بر تخت نشاند و باز بین ایران و توران ابتدا جنگ و سپس آشتی برقرارشد. تورانیان هزیمت یافته، برگشتند و آمو دریا مرز این دو سرزمین تعیین گردید. ایرانیان و تورانیان در ابتدا همه فرزندان جمشید و از یک تبار بودند تا اینکه بعدها میان فرزندان او اختلاف و جنگ درافتاد و آنها سرزمین خود را جدا کردند.

این‏ها همه، از اساتیر ایرانی هستند. از نگر دانش جغرافیا، سرزمینی بنام توران * بر روی زمین وجود ندارد، که در آثار تاریخی ثبت شده باشد. پادشاهی جمشید و فرزندان او نیز، درج در تاریخ نیستند، این‏ها همه، استوره هستند و اسنادی تاریخی در بارۀ وجود این پادشاهان و پهلوانان وجود ندارند. از نگرِ تاریخی، می‏دانیم که در دورۀ ساسانیان و اشکانیان میان ایرانیان و اقوام و قبایل دشت های آسیای میانه پیوسته همرواییِ بازرگانی، سیاسی و انسانی بوده است. دو طرف گاه جنگیده و گاه پیمان صلح بسته اند.

اسنادی دربارۀ دوره های تاریخی و جنگ هایی که در شاهنامه شرح داده شده اند، وجود ندارند. با اینهمه اگر بخواهیم چارچوب گمانه زنیِ ویژه ای برای پیدایش نام سرزمین اساتیری توران و مردم آن بینگاریم، می‏توانیم آن را پیش از دورۀ «زبان پارسی میانه» یعنی دورۀ اسکندرتا اشکانیان و ساسانیان بپنداریم. می‏دانیم که، «توران» سرزمین ترک ها نیست. در اساتیر ایرانی، «توران» پیوندی با ترک ها ندارد، بلکه نام اقوام و سرزمین های ایرانی کوچ‏نشین در شمال و شرق ایران باستان است که بنا به اساتیر، پیوسته با ایران و ایرانیان در حال جنگ و گریز بودند. نخستین نشانه های مستند تاریخی در بارۀ ترکان آسیای مرکزی، به سال های «500 میلادی» برمی‏گردد.

بعد از ساسانیان و کوچ ترکان به ماوراءالنهر و خراسان، در نوشته‏هایِ ایرانی و بویژه در شاهنامه فردوسی، «توران» هم‏معنی با ترکان و سرزمین آنان نامیده شده است که گویا نوادگان افراسیاب بودند و مانند دوران باستان، در زمان سرایش شاهنامه نیز درحال رویارویی با ایرانیان قرارداشتند. آنان، اقوامی چادرنشین و «بدوی» در برابر مردمی یکجا نشین و متمدن بودند. «ایگور دیاکونوف» در کتاب «راه های تاریخ» می‏نویسد: «توران در آغاز، نام یکی از قبیله‏های ایرانی بود که در اوستا، از آنان نام برده شده است، اما در شعر فردوسی و در نوشتارهای بعدی ایرانی، واژۀ توران به سرزمین هائی گفته شده است که گویا مردمانش بزبان ترکی سخن می‏گفتند». در این نوشتارها، ترک‏ها، نوادگان افراسیاب و دیگر چهره های افسانه ای ایرانی محسوب شدند. بطوریکه، فردوسی در شاهنامه، نام شخصیت ها و قبایل ترک مانند غُز (اغوز)، قراخان و چگیل (چگل) را بعنوان تورانیان یعنی نوادگان جمشید و تور و افراسیاب معرفی نموده است. نام «توران» دو معنای دوگونه، در دو برهۀ زمانی مختلف تاریخی بخود گرفته است

بخش مهمی از شاهنامه بازتاب «رویارویی تاریخی» ایرانیان و تورانیان است. در شاهنامه، این دو، مانند آب و آتش هستند، با یکدیگر سازگاری ندارند، رقیب و حتا دشمن یکدیگرند. نمی‏توان گفت که فردوسی نمی‏دانست که «توران» اساتیری ربطی به ترکان همروزگار او ندارد. بی‏شک فردوسی با متن «شاهنامۀ ابومنصوری» که بعدها از بین رفت و از آن تنها مقدمه اش بازمانده، آشنا بود. این را هم می دانیم که فردوسی شاید بخش بزرگ شاهنامه نیمه کاره ماندۀ شاعر همشهری خود، دقیقی توسی را نیز مورد استفاده قرار داده است.

پژوهشگر لهستانی «تادئوش کووالسکی» می نویسد که داستان های اساتیری شاهنامه تاریخ راستین بمعنای علمی آن نیستند، اما فردوسی برای سرودن شاهنامه، نه تنها از اساتیر شفاهی ایرانی، بلکه از بنمایه‏های نوشتاری موجود در آن دوره نیز بهره برده است. اما برای فردوسی «همان نبردهای باستانی ایرانیان و تورانیان، بشکل تازه ای، در پیش چشمانش جریان می یافت». بنظر کووالسکی، یک دلیل دیگر این «یکسان شماری» می تواند این باشد که فردوسی که خود از توس خراسان بود، با ترکانی روبرو شده بود که «دوزبانه» بودند و به ترکی و فارسی سخن می گفتند، با فرهنگ ایرانی آمیخته بودند و از نگرِ خوی و آیین و شیوۀ رفتار، در زندگی روزانه آنقدر ایرانی شده بودند که با ایرانیان فرقی نداشتند. از نگرِ این پژوهشگر، ترکانی که فردوسی به تجربه شخصی خود می شناخت، باسانی می‏توانستند جایگزین چهره های افسانه ای ایرانی زمان تور و افراسیاب شوند.

* آیا توران، سرزمین ترکان است؟ نوشتاری از: عباس جوادی

irani.at

 

eurowerbung.at